زیباترین حقیقت عشقمون

اولین بار که دیدمت

من و بابایی و مامان وجی امروز برای اولین بار تو سونوگرافی غربالگری دیدیمت.اصلا باورم نمیشد که واقعا یه کوچولو اینطوری داره درون من تکون میخوره و من تکوناشو نمیفهمم.همش دستای کوچولوتو به صورتت میزدی و به سمت دهنت می بردی.بابایی هم حسابی احساساتی شده بود .مامان وجی همش نگران بود که چرا دکتر دستگاه رو زیاد فشار میده ونکنه به تو اسیب برسه.دکتر هم گفت که تو به احتمال زیاد پسری و 13 هفته و 1 روزته.وزنت هم 70 گرم بود. از اون روز همش دلم برات تنگ میشه ...
30 خرداد 1392

صدای قلبتو شنیدم

من روز سه شنبه 92/2/3 اولین وقت ملاقاتم بود با دکتر خواجوی و همون روزم رفتم سونوگرافی و صدای نازنین قلبت رو شنیدم.انقدر شوکه بودم که نتونستم بگم بابایی هم بیاد و بشنوه که چقدر قلب کوچولوی نی نی مون تند تند داره میزنه. همه وجود نازنینت قلب بود ...
30 خرداد 1392

فهمیدم که تو هستی

 (92/1/19)یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای عمرم خواهد بود.ساعت10:30 صبح بی بی چک گذاشتم و مثبت شد.تنها بودم و نمیدونستم چیکار کنم.یه لحظه میخندیدم ویه لحظه اشک می ریختم . انگار رو زمین نبودم.بدون اینکه به کسی بگم رفتم و ازمایش دادم.ساعت 4 بعد از ظهر اماده میشد.با خودم تصمیم گرفتم تا جوابو نگرفتم حتی به بابایی هم چیزی نگم اما غافل از اینکه بابایی خیلی تیزتر از این حرفاست و همون دم در از قیافه و چشمای من فهمید که چه خبره.خیلی خوشحال بود ولی اونم میخواست اول مطمئن بشه.خلاصه ساعت 4 شد و با هم رفتیم ازمایشگاه و وقتی گفت مثبته هردومون از خوشحالی هنگ کرده بودیم.شب هم اونقدر بابایی تو خیابون چرخوندمون و جلوی ازمایشگاه بوق بوق زد که دیگه حالم د...
30 خرداد 1392

موقع تحویل سال 1392

عزیز دلم من و بابا ششمین سال تحویل بود که تو خونه ی خودمون بودیم.امسال ما هردومون از خدا تو رو خواستیم.بارها بهمون ثابت شده بود که خدا چقدر دوسمون داره ولی این دفعه خیلی خیلی خیلی به این حقیقت رسیدیم ...
30 خرداد 1392
1